دو روزی که يک سال گذشت!   

چهارشنبه صبح با شوق زیاد از دیدن نی نی بیدار شدم٬ ساعت ۱۱:۳۰ سونوگرافی داشتم٬ با کیان با هم رفتیم٬ تو راه از حدسیاتمون از جنسیت بچه حرف می زدیم. تو سونوگرافی همه اعضای نی نی رو چک کردن ٬این دفعه دیگه نی نی عین ماهی نبود٬ می تونستی حتی بینی کوچولو و سربالاشو ببینی... خیلی کوچیک و ناز بود ٬نی نی من یک دختر کوچولوی (قابل توجه مادران پسر دار).

از خوشحالی نمی دونستیم چیکار کنیم٬ دکتره گفت که یک کلیه نی نی یک کم رطوبت زیاد داره که چیز خاصی نیست و باید قبل از زایمان یک دفعه دیگه چک بشه٬ با چشمای نگران پرسیدم وگرنه چه مشکلی پیش می آد؟ اون برام توضیح داد که شاید نی نی  باید یک مدتی آنتی بیوتیک مصرف کنه و خیلی موضوع شایعی هست.

من و کیان شادو شنگول در مورد اسم دختر کوچولومون حرف می زدیم٬همین که به شرکت رسیدم همکارام که چهره شاد من دیدند از نی نی پرسیدن و من هم از اکو و ... حرف زدم.اون روز خودم راخوشبخترین زن احساس کردم اما هنوز چند ساعتی نگذشته بود که مبایلم زنگ زد٬ دکترم بود گفت که از سونوگرافی  زنگ زدن که باید چند آزمایش انجام بدی٬ از تعجب داشتم دق می کردم٬ از کلیه نی نی گفتم که اونم نزدیک به زایمان باید آزمایش بدم٬گفت آره اما یک مشکل جدی دیگه هم هست

مغز نی نی بزرگتر از حالت عادی....و پس فردا باید بری بیمارستان که متخصص چک کنه٬نمی دونستم چیکار کنم٬باورم نمی شد٬پرسیدم یعنی چی...چی پیش می آد؟ من ..من کرد جرات گفتن نداشت٬آخرش گفت که احتمال اینکه نی نی مشکل ذهنی ٬عقب ماندگی داشته باشه...

دیگه هیچی نشنیدم٬خودمو خارج از شرکت پیدا کردم در حالیکه داد میزدم...به کیان زنگ زدم تو جلسه بود...وقتی بهش گفتم صدای های های گریه شو شنیدم ٬دیگه طاقت نداشتم...

تمام ۲ روز گریه کردم و خونواده ام در ایران دست به دعا ...مامانم دیگه توان راه رفتن نداشت فقط بهم می گفت که خدا رو شکر کن که الان فهمیدی....هنوز می تونی نی نی رو بندازی...مامان من ۵ ماهمه!...مامان نی نی شکل گرفته...من باید زایمان کنم اگه بخوام نی نی رو سقط کنم...

رییس شرکت من و کیان اجازه کار بهمون ندادند...رییسم کلی گریه کرد از من خواست که همه انرژیمو  بذارم برای تصمیم سختی که در پیش دارم . همه چیز واسم ناچیز می آومد٬همه جا سیاه به نظر می آومد...کیان آرومتر شده بود٬اون نی نی را می خواست حتی اگه عقب مونده باشه...من بدتر شده بودم زمان دیر می گذشت ...و تمام این دو روز در حال خداحافظی از دخترم بودم...خیلی سخت بود.نی نی به شدت به شکمم به حالت اعتراض می کوبید.هیچ وقت تا اون موقع این قدر ناآروم حسش نکرده بودم.

بیمارستان که رفتیم لرزان روی تخت دراز کشیدم٬دکتر نگاهی به چشمای پف کرده ام کرد و کارشو شروع کرد٬صدای قلب نی نی رو که شنیدم گریه کردم. با ترس از دکتر پرسیدم که چیزه غیر نرمالی تو سر نی نی میبینه؟ گفت نه هیچی٬همه چی نرمال و خوبه...سرمو گذاشتم رو شونش و زار زار گریه کردم...

خدایا ازت متشکرم.

لینک
یکشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٦ - Tahereh Keimanesh