بازگشت   

بیشتر از ٢ هفته است که از ایران برگشتم .سفر خیلی خوبی بود بعد از مدتها تونستم کلی استراحت کنم. این دفعه اولین دفعه ای بود که تونستم راحتتر از خونوادم جدا شم شاید بخاطر وجود دریا بود که همراهم به خونم بر میگشت.

نمی دونم چرا نظرم به برگشت به ایران سست تر شده... حس می کنم که تو زندگی چیزهای کوچیک

 تاثیر بیشتری دارند. منظورم این هست که با اینکه با اومدن به اینجا چیزهای بزرگی را مثل خانواده دوستان و... از دست دادم اما تو زندگی روزمره چیزهای کوچیک هستند که خوشحال یه اذیتت میکنه و حس خو شبختی یا برعکسشو بهت می ده. تو این مدت که ایران بودم یک بار هم نشد که بدون دردسر با دریا از خیابون رد شم ٬ یک بار نشد که وقتی با کالسکه بیرون میرفتم و از تو چاله چوله های خیا بون می گذشتم خودم را لعنت نفرستم که چرا بیرون اومدم.  خودت را با کلی انرژی آماده رفتن به خونه دوستات می کنی  ولی بعد از این همه ترافیک و دود خسته به اونجا می رسی و کلی بی انرژی می شی.

شاید مسخره بیاد ولی اینجا یکی از بهترین تفریحات من این هست که با دریا با کالسکه اش بیرون بریم و...

نمی دونم اما با تمام تفریحات زیادی که تو ایران داشتم با وجود اینکه می بینی تو ایران چه راحت می شه پول دراورد اما دلم برای اینجا خیلی تنگ شده بود انو وقتی که پام را تو فرودگاه آمستردام گذاشتم حس کردم ٬ حس سبک و آرامش...شاید دلم فقط برای خونم تنگ شده بود ٬ شاید چند ماه دیگه که دلم برای ایران بتنگه نظرم عوض بشه.

این دفعه دوستامو دیدم چقدر همشون بزرگ شدند . بهاره جات خیلی خالی بود می بایست می بودی و شیدا و مانا را با بچه هاشون می دیدی ٬ دیگه نوع حرفها عوض شده بود...نی نی مرجان و سینا رو می بایستی می دیدی که چقدر توپولی مثل باباش بود....خیلی خوش گذشت . حس می کنم که دفعه دیکه که بتونیم همه جمع بشیم  در اینجا هلند خواهد بود...

لینک
پنجشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٧ - Tahereh Keimanesh