تجربه ای عجیب و شیرین   

باورم نمیشه که فقط ۲۰ روزه که این فرشته کوچولو به زندگی من و کیان اومده٬انگار که همیشه اینجا بوده...من هنوز مست و گیجم از همه تغیراتی که در زندگیم و وجود خودم ایجاد شده...به دریا که نگاه می کنم باورم نمی شه که این دختر کوچولوی منه ٬ من و کیان تنها کسانی هستیم که از او می تونیم مواظبت کنیم...حس اینکه این فرشته کوچولو چقدر وابسته به وجود منه ٬ بعضی وقتها می ترسونتم...یک بار سنگین مسولیت نسبت به این موجود و آینده او...اینکه من تنها کسی هستم که براش می تونم خاطرات تولدش را بگم...
۲۲ روز پیش که نا امید از دیر شدن زایمانم برای کنترل پیش ماما رفتم٬ ازش پرسیدم که هیچ راهی نیست که زایمان سریعتر بشه۲ اونم گفت که اگه با دستگاه شیردوش ٬ شیر بدوشی هرمون های جدیدی تو بدنت تزریق می شه که زایمان سریعتر می کنه...او گفت که اگه این هبته زایمان نکنی هفته دیگه تو بیمارستان می بینمت که با آمپول فشار زایمان کنی چون دیگه خطرناکه اگه بیشتر صبر کنیم. اون روز من از دستگاه شیر دوش استفاده کردم و پیش معلم یوگام رفتم که یک نوع ماساژی را داد که زایمان را تسریع کنه...همون شب انقباضهای اولیه شروع شد به فاصله نیم ساعت و ماما به من گفته بود که وقتی انقباضهای ریتمی با فاصله ۵ دقیقه به مدت یک ساعت داشتی به من زنگ می زنی...اون شب تا صبحش هر نیم ساعت این انقیاضها را با تکنیکهای تنفسی که یاد گرفته بودم دریافت می کردم و خوب پیش می رفت...تا ظهر فردای اونروز فاصله ها ۱۰ دقیقه شده بود و من کم کم با تنفسهای که انجام می دادم در خودم بیشتر متمرکز می شدم
به کیان زنگ زدم که شاید بهتره بیاد خونه چون نمی دونم که چقدر طول می کشه که دردها ۵ دقیقه ای بشه...کیان خوشحال به خونه اومد اما فاصله انقباضها کمتر نمی شد و انرژی من هم کم کم در حال اتمام بود٬ مادر و پدرم سخت نگران بودند که نکنه من تو خونه زایمان کنم...چون زیادی طول کشید بود...بابا که دیگه کلافه شده بود و اصرار که باید بری بیمارستان در حالیکه اینجا ماما چند بار خونه میاد وقتی که ببینند که ظرف ۲ ساعت دیگه قراره زایمان کنی اجازه رفتن به بیمارستان را بهت می دن...اما این موضوع برای پدر مادرم  غیر قابل درک بود ٬ پدرم می گفت آخه پولشو می دیم دریغ از اینکه بر عکس ایران اینجا پول کاری را پیش نمی بره.
ساعت ۶ شب بود به کیان گفتم که به ماما زنگ بزن من دیگه خیلی خسته شدم شاید دردها قرار نیست ۵ دقیقه ای بشه...ماما نیم ساعت بعدش اومد و بعد از معاینه گفت که متا سفانه دهانه رحم باز نشده و این فقط انقباضهای اولیه هست...اشکام داشت در میومد... گفت که می تونه کیسه آب را شل کنه که شاید به سریع شدن انقباضها کمک کنه و این کار را کرد٬ گفت ساعت ۹ شب به من زنگ بزن ببینم حالت چطوره ...با رفتن او انقباضها شدید و شدید تر شد ولی فاصله زمانی کمتر نشد...سعی می کردم که فقط به تنفسم فکر کنم و آروم باشم...ساعت ۹ دیگه کم طاقت شده بودم و خودم به ماما زنگ زدم اما صدام می لرزید و نمی تونست حرفهای من را بفهمه شاید هم به خاطر لهجه همراه با درد بود. گفت که به من خودش زنگ می زنه...توی ۲۰ دقیقهای که به من زنگ زد دردها ۵ دقیقه ای شده بود و خیلی دردناک٬ ماما گفت که الان خودشو میرسونه
وقتی اومد و کنترل کرد گهت که دهانه رحم فقط یک سانتیمتر باز شده اما شدت انقباضها خیلی زیاد٬ احتمال داد که دهانه رحم زودتر از ۱ سانتیمتر در هر ساعت باز شه...می خواستم خودمو اون لحظه بکشم...فقط ۱ س ...انقباضها وحشتناک بود و من همچنان با نفس عمیق و بازدم با آّه شدید کنترلشون می کردم...ماما که حرف می زد بالا آوردم و تنها حایی که حس بهتری می داد توالت بود اما مامانم و ماما با رفتن من به توالت هر چند دقیقه میو مدن چکم می کردن کخ پس نیفتاده باشم...اونحا هم منو تنها نمی گذاشتند... ماما به کمک کیان وان حمام پر آب کردن و  کمک کردن که من تو وان برم...آب آرومترم کرد و ماما گفت که یک ساعت و نیم دیگه میاد...توی این یک ساعت دردها یک دقیقه ای شده بود و دیگه امکان نفس عمیق نبود ٬انگار که یک شکمم با یک تخته سنگ گوشه دار از پایین داشت پر می شد٬ دیگه تا یک کم پایین تر از گلوم می تونستم نفس بکشم٬ به کیان گفتم که زنگ بزن به این ماما من دارم دیگه می زام...ماما تو راه بود همین که رسید خونه منو کنترل کرد و گفت عالیه مدت یک ساعت و نیم ۵ س باز شده٬ خیلی سریعه دیگه وقتشه بریم بیمارستان٬ این خبر خوشی واسه من نبود هنوز ۵ س دیگه مونده و تو همین فاصله کنترل دکتر دردها ۱ دقیقه ای شده بود ٬  گفتم دیگه طاقت ندارم و آمپول بی حسی می خوام ٬ اینجا هم که به شدت مخالف آمپولند. ماما گهت که بیمارستانی که تو انتخاب کردی بعد از نیمه شب آمپول کمد نداره و باید جای دیگه ای بری و اونجا ماده ای به دستت وصل می کنند که همین که انقباض را حس کردی یک دکمه ای را فشار می دی و مواد بی حسی وارد بدن می شه٬ اما شاید هم لازم نداشتی..گفتم بریم بیمارستان دیگه من دارم می میرم از درد.به زور لباسهامو پوشیدم  و تو راهرو  با مامانم و کیان کنار آسانسور منتظر شدم٬ ماما در حال تلفن زدن به بیمارستان دیگه بود ..وای چرا اینقدر لفتش می ده..تو راهرو راه می رفتم ٬ مینشستم ٬ چهار دست و پا می شدم مگه کمکی بشه به تحمل دردها اما گلوم دیگه در حال بسته شدن بود و تنفسها کمکی نمی کرد٬ ۲۰ دقیقه طول کشید که به بیمارستان رسیدیم٬ تو ماشین چشمهامو بسته بودم و فقط در عالم خودم بودم٬ دیگه نفسی ازم نمیومد و دلم میخواست که زور بزنم و بچه را بیرون بفرستم٬ روی صندلی چرخدار نشستم و من مامان و ماما و یک پرستار گی تو اتاق زایمان رفتیم٬ رفتم رو تخت اما داشتم فقط التماس می کردم که آمپول می خوام اما پرستار و ماما خیلی خونسرد همه چیز آماده می کردند٬ می گفتند حالا شاید دیر باشه واسه بی حسی...می خواستم همشون را خفه کنم٬ گریه کردم و مامانم که همیشه مخالف بی حسی بود اونم صداش در اومده بود ٬ اما توان ترجمه حرفهای مامانم را نداشتم.. دکتر متخصص را صدا زدند به من گفت که نفس عمیق بکش ٬گفتم نمی تونم ٬ ماما می گفت تو خونه خیلی خوب نفس می کشیدی ...
فقط داشتم زور می زدم و پرستار مانع می شد و می گفت که هنوز وقتش نیست٬ از خودم تعجب می کردم که چرا زود بریدم و این جملات اینکه که دیگه نمی تونم در واقع لحظات آخر باز شدن رحم بکار برده می شه...دکتر چکم کرد..گفت غیر قابل تصوره..حالا می فهمم چرا دیگه تحمل نداری ...دهانه رحم تو فاصله ۲۰ دقیقه کامل باز شده بود۲ دیگه لازم به استفاده از آمپول نبود تو فاصله ۳۰ دقیقه از رسیدنم به بیمارستان نی نی بدنیا اومد و مامانم و کیان شاهد تولد نی نی بودند ٬ بلافاصله انرژی گرفتم و نی نی را روی بدنم گذاشتند باهاش حرف زدم و بهش شیر دادم...مامانم می گفت که دخترم الان انرژی نداره که نی نی را شیر بده اما خودم می خواستم تو کتابها خونده بودم که این ارامش بخشترین ورود برای نی نی هست...کیان  بند ناف نی نی را برید و من و نی نی را برای چند ساعت تنها گذاشتند...لحظه تولد نی نی عجیب ترین و قشنگترین تجربهای بود که تا به حال داشتم...بعد از یک درد عجیب یک دفعه همه چیز عو ض می شه و تو این لحظه به خودت افتخار می کنی ...
لینک
شنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٧ - Tahereh Keimanesh