انرژی همراه با مريضی   

به شدت مریضم٬ این سومین باری که تو دوران حاملگی سرماخوردگی شدید گرفتم٬فکر کنم نی نی منو به شدت ضعیف کرده چون توی این سه سال گذشته با این هوای سرد هلند هیچ وقت مریض نشده بودم....اما جالب اینه که هر وقت سفر به ایران اومدم مریض شدم٬ این هلندی ها  با این مغز اقتصادیشون خیلی راه حلهای خوبی برای مصرف کم انرژی و همچنین کمتر مریض شدن پیدا می کنند.

مثلا خونه رو مثل ایرانیها خیلی گرم نمی کنن که اگه بیرون رفتی زودی سرما بخوری و شبها دمای رادیاتور کمتر می کنن باز هم برعکس ما ایرانیها٬ تو خونه با لباس کم راه نمی رند که بجاش رادیاتورها رو  زیاد کنند...به نظر من ما هم باید یک کم بیشتر به مصرف انرژی فکر کنیم...کمتر رادیاتورها رو با پنجره باز زیاد کنیم.

امروز سر کار نرفتم ٬کلی کار داشتم ٬ من برم  استراحت کنم مگه که برای فردا جون داشته باشم.

لینک
دوشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٦ - Tahereh Keimanesh

   خريد با آهنگ نامجو   

الان دارم آهنگهای محسن نامجو رو گوش میدم به این امید که یکیشو برای جشن کریسمس شرکتم انتخاب کنم...جدا که خیلی این مشهدی با حال می خونه مخصوصا اون جیغای بنفشش...کیان که خنده اش گرفته از جرات من با این موزیک و هی با نی نی حرف می زنه که مامان خل شده...فکر کنم این آهنگ ترنج رو انتخاب کنم.

تا آخر هفته باید یک پروژه که اینم برای مسابقه است تموم کنم و بعدش برای ۱۲ روز برم بخوابم

اینقدر خسته ام که نگو...دیگه شبها از مشت و لگدهای نی نی خوابم نمی بره...اینم یک نوع آمادگی سازی قبل از تولد نی نیه دیگه حتما

قراردادم برای ۳ روز در هفته کار کردن قطعی شد حالا کیان باید تلاششو بکنو که بتونه موافقت شرکت را واسه ۴ روز کار کردن بگیره. احتمالا نی نی را این دو روز تو مهد کودک کنار شرکت می ذارم ٬ دیگه بین هر چند ساعت باید این مسیر بین شرکت و مهد رو دو ماراتن بذارم ۲شاید به این هوا دوباره وضعیت جسمی هم به حالت قبل از زایمان برگرده.

امروز با مادر شوهر کالسکه و ساک نی نی رو سفارش دادیم ٬رنگ سبز شبرنگ ...خیلی قشنگه...هر موقع که چیزی واسه نی نی می خریم ٬کلی من و کیان بی طاقت می شیم که خلاصه کی نی نی میاد.

لینک
شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٦ - Tahereh Keimanesh

   جشن سينترکلس   

به زودی تعطیلات کریسمسه ٬ همه جا یک رنگ دیگه ای داره... کلی خوشحالم که یک هفته تعطیلم٬ کیان واسه سه روز٬ آخرین سفر دو نفره را برنامه ریزی کرده٬ البته فکر کنم این سفر به جهات وزن سنگین من کلی با سفرهای قبلیمون فرق داشته باشه٬ کلی ذوقشو دارم....

اینجا تقریبا ۳ هفته  قبل از جشن کریسمس٬یعنی ۵ دسامبر جشنی دارن که فکر کنم مخصوص هلند و شاید یکی دو کشور دیگه باشه٬ این روز مهمتر و با حالتر از کریسمس جشن گرفته میشه٬ اسمش جشن سینترکلس هست. سینتر کلاس یک مرد مسنی شبیه بابا نویل که از اسپانیا با اسب سفیدش میاد و یک برده سیاه هم همراهشه به نام پیت. بچه ها از چند روز قبل کفشاشون دم در می ذارن که سینت (که همون پدر مادر فلک زده هستن) توش کادو و شکلات که با حرف اول اسم اونها شروع میشه بذارن. جدا از این داستانها توی فامیل قرعه کشی میشه و هر کسی اسم یکی رو بر میداره و باید برای اون طرف یک سورپریز درست کنی که با شخصیت و چیزی که اون مشغول هماهنگ باشه ٬ معمولا یک چیری تو مایه های جوک هم در میاد و در کنارش باید یک شعر برای اون طرف بنویسی و یک کادو بخری. خلاصه کلی هیجان انگیز البته اگه تعداد افراد زیاد باشن.

امسال کلی کادوهای باحال گرفتم ٬نی نی هم هنوز نیومده کلی کادو دار شده٬خدا بخیر بگذره سال دیگه رو... من برای کیان یک baby carrier گرفتم ٬کیان کلی ذوق کرده بود و باهاش تمرین بابا بودن می کرد.

دو هفته دیگه تو شرکتمون هم جشن داریم هر کسی یک موزیک دلخواهشو میتونه بذاره ٬ پارسال آهنگ از گروه red hot chilly peper را انتخاب کرده بودم اما امسال دلم می خواد آهنگ ایرانی انتخاب کنم...اگه آهنگ ایرانی خوبی میشناسین بگین که این آهنگ بتونه واسه خارجیها هم جالب باشه.

لینک
یکشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٦ - Tahereh Keimanesh

   همينجوری   

این دو هفته کلی کار انجام دادم٬امتحان زبان دادم که البته به شدت سخت بود و فکر کنم که قسمت speaking رد شم٬حالا تا ۵ هفته دیگه نتایج میاد...

خبر دیگه اینکه که شرکتم می خواد قردادم ادامه بده٬ با اوضای خرابی که شرکت داره یک کم عجیب بود...این به این معنی که من با نی نی باید کار کنم.۶ دسامبر جلسه قضاوت کاری دارم که سالی یک بار اینجا انجام میشه و در باره افزایش حقوق و همچین چیزایی صحبت میشه٬ سالی یک بار هم جلسه در مورد نقاط ضعف شرکت و... انجام میشه که برعکس جلسه قضاوت ٬یک مصاحبه دو طرفه هست و اونجا همه نظرات و انتظارت توشته میشه که در جلسه قضاوت بتونن خوب داوری کنن...با خودم فکر می کردم کاشکی ما هم همچین سیستمی رو تو ایران توی همه شرکتها اجرا کنیم٬ من که کلی اثرات خوبی از این مصاحبات دیدم.

فکر کنم رییسم موافقت کنه که سه روز در هفته کار کنم گر چه ترجیح میده که این ۲۴ ساعت کهر در هفته رو در ۴ روز بیام...اما بهم گفت که کاملا شرایطم درک می کنه که با کمی فامیل که اینجا دارم زمان بیشتری واسه نی نی باید صرف کنم.

وقتی وبلاگ دوستانمو می خونم ٬می بینم که بچه های اونها نزدیک دو سالشون و هنوز شیر مادرشون می خورن ٬ در حالی که اینجا همچین چیزی را غیر ممکنه که ببینی٬ ۳ ماه و حد اکثر ۶ ماه اول ...وقتی به همکارام از ایران می گم ٬کلی تعجب می کنن و در جواب می گن که نی نی بعد از ۶ ماه دیگه شیر مادر لازم نداره...چیزی که متوجه شدم اینکه ما استخونبندی بدنمون سنگینتر از این غربیهاست ٬ شاید یک ربطهایی به همین مدت شیر خوردن داشته باشه....

هفته پیش تولدم بود ٬ یک کم خاصتر از همیشه بود٬ اینکه این آخرین تولدم بدون قبل از مادر شدنم بود...حس عجیبی بود...حس اینکه دیگه تمام زندگیت بخاطر کودکت خواهد بود...شاید دیگه تولد سال دیگم واسم اونقدر مهم نباشه...شاید همه چیز رو  فراموش می کنم بخاطر نی نی ٬حتی تولدم....

یک کادو مفید گرفتم که کتابی از دکتر بنجامین اسپک در مورد تربیت کودک...کسی از این کتاب چیزی شنیده؟؟(قابل توجه ٬ حتی بیشتر کادوهم هم واسه نی نی بود یا واسه مادر شدن)

چند روز که عین آخر مهاجرها ماهواره (ایران) گرفتم...یک برنامه خوب و آموزنده توش انگاری پیدا نمیشه...کلی باعث شرمندگی پیش همسر گرامی....البته ماهواره رو بیشتر بخاطر مامان بابای طلفیم که واسه زایمانم تو  سرما می خوان بیان٬ گرفتم و اینکه نی نی که از حالا داره می شنوه یک کم زبان زیبای ایرانی رو بشنوه بجای خخخخخخخخخخخخ(خوبه که هنوز آدم شوهرها فارسیشون اونقدر خوب نشده که این نوشته های منو بخونن)

کیان رو به شدت به سیخ کباب کشوندم که بیشتر فارسی حرف بزنه...طلفی بعضی وقتها ترجیح می ده حرف نرنه...دقیقا حسی که من داشتم وقتی که می خواستم با زبان هلندی به جای انگلیسی با کیان حرف بزنم...اما خوب واسه کبان سختره٬ چون ت. محیط نیست.

این آخر هفته اولین آخر هفته ای که بعد از مدتها مهمون بازی نداریم و از این بابت کلی خوشحالم. 

لینک
شنبه ۳ آذر ،۱۳۸٦ - Tahereh Keimanesh