انتظار   

چقدر خوشحالم که دوستایی دارم که وبلاگم را می خونند و کلی نظرات مفید میدن.خوشحالم که به تشویق دوستام وبلاگ دارم ٬ حالا می دونم که هر وقت که ببینمشون اونها هم تصور فقریبا واضحی از زندگی من در اینجا دارند٬ همینطور که من یک ذهنیتی ازشون دارم٬ می دونم که غریبه بینشون نیستم٬ می دونم که دقدقه های من را هم درک کردن و....
هنوز نزاییدم و هر شب به خیال اینکه شاید زایمانم امشب باشه ٬ یک وسواس عجیب تمیزی به سرم زده٬ هر روز صبح و هر شب قبل از خواب همه جای خونه رو چک می کنم که نکنه کثیف باشه و نی نی بیاد٬ کیان که می گه من زده به سرم٬  می  نی نی این آشغالهای که تو بهشون گیر می دی رو نمی بینه ٬چه می دونم حس می کنم توی دو تا دنیا دارم زندگی می کنم٬ انتظار حس عجیبیه.
هفته پیش دوباره من را نگران وضعیت نی نی کردن٬ ماما بهم گفت که به نظر می رسه که نی نی چرخیده٬ سونوگرافی کردم و همه چیز خوب بود فقط نی نی یک کم کم رشد کرده بود البته به مقیاس هلندی٬ الان نی نی نزدیک ۳ کیلو هست٬ به نظر من که کلی نرماله.

پروژه ای از ایران را که درگیرم به کندی پیش می ره٬ به سختی می تونم تمرکز کنم ٬ اما به شدت پروژه جالب هست٬ نظز کیان تقریبا به کار در ایران مثبت شده٬ در پست قبلیم دوستام کلی نظرهای خوب داده بودن که یک جا را برای زندگی انتخاب کردن آرامش بیشتری به زندگی می ده٬ اما من نگرانی کیان را هم می فهمم به خصوص که نی نی دختره٬ می  نمی تونم تحمل کنم که دخترم از ۷ سالگی مجبور به پوشیدن روسری بشه٬ و اینکه با یک سری درسهای مذهبی مغز نی نی را بشورند٬ می تونم درکش کنم با اینکه کیان می دونه که من خودم تو همچین شرایطی بزرگ شدم٬ 

عجیبتر اینکه من در هر دو کشور حس می کنم که می تونم خوشبخت باشم٬ در هر دو کشور حس خانه و امنیت می کنم. فقط فکر می کنم که اگر الان که توان مهاجرت را دارم و نی نی کوچیکه این کار را نکنم بعدها شاید خیلی سختر باشه

لینک
پنجشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٦ - Tahereh Keimanesh

   شين جان منو حذف نکن   

از ترس اینکه خانم شین منو از لیست وبلاگاش حذف نکنه دارم می نویسم٬ راستش حق داره من خودم که خیلی کم می نویسم اگه ببینم یکی از دوستام دیر به دیر می نویسه حرص می خورم.

توی این گیرو ویری ۲ تا پروژه از ایران بهم پیشنهاد شده٬ راستش اصلا الان تو مودش نیستم که بخوام طراحی کنم٬ هزارتا کتاب واسه خوندن دارم که دلم می خواد قبل از اینکه نی نی بیاد تمومشون کنم٬ اما دارم به زور طراحی می کنم فقط به امید اینکه یک راهی باشه واسه آینده نزدیک که بیام ایران زندگی کنم حداقل واسه چند سال٬ نگرانی من و کیان از برگشتن فقط در مورد کار وکیفیت کاره٬ الان هر دو تو شرایط خیلی خوب کاری هستیم٬ همیشه فکر دوباره شروع کردن سخته٬ اونم با سیستم ایران که بیشتر کارها با شبکه ارتباطی پیش میره٬ البته خونوادم کمک خیلی بزرگی هستند اما می دونم که بعد از عادت کردن به سیستم کاری اروپا ٬ کار کردن تو ایران بخصوص برای کیان سخته.

اما کیان بیشتر منو تشویق به گرفتن این پروژه کرده٬ گرچه وسطهای طراحی شروع می کنه به غر غر کردن که چه قوانین مسخره ای برای طراحی مسکونی تو ایران حاکمه٬ به خاطر privacy

واسه همه عجیبه که با این شرایطی که اینجا دارم هنوز دلم می خواد برای چند سال هم که شده برگردم. دلم می خواد که کیان هم اونچه را که من تجربه کردم ٬ تجربه کنه٬ دلم می خواد دختر کوچولوم و کیان هر دو بتونن کامل فارسی حرف بزنند٬ دلم می خواد نی نی یک چیزهای از فرهنگ ایران خوب حس کنه.

نمی دونم که کی تصمیمو قطعی می کنم ٬ شزوع همیشه سخته...

این روزها دیگه راه رفتن برام سخت شده اما با امید و هیجان زیاد منتظر زایمانم هستم٬ همچنان  هفته ای یک بار شنا می رم که نی نی هم خوشحال شه٬ کلاس یوگام تموم شد٬ تو این کلاس یاد گرفتم که چطور با درد زایمان کنار بیام و اجازه بدم که این درد که به یک موج بزرگ تشبیه شده از روی سرم بگذره٬ بر خلاف حالت عادی که اگه یک موج ببینی سعی می کنی که از اون فرار کنی. تو این کلاس با یاد گیری تکنیکهای مختلف تنفس یاد گرفتم که چطور درد را با اسونترین روش تحمل کنم و کمتر درد را حس کنم و...

قبل از این کلاس خیلی نگران درد زایمان بودم ٬ بدون شک می خواستم که می حس کننده استفاده کنم ٬ اما الان حس می کنم که آمادگیشو دارم و می خوام خیلی طبیعی و بدون آمپول بی حس کننده تجربه اش کنم.

لینک
سه‌شنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦ - Tahereh Keimanesh

   روز شماريهای من   

نزدیک به سه هفته و نیم به تاریخ احتمالی زایمانم مونده٬ هیجان و استرس تمام وجودم را فرا گرفته٬ از تصور وجود نی نی هیجان زده میشم ٬از تصور تغیرات شدید زندگیم مضطرب میشم٬

حس عجیبیه! عجیبتر از اون اینه که می دونی چه درد طاقت فرسایی در پیش داری اما مشتاقانه منتظر شروع درد هستی٬ کیان روزی چند بار از محل کارش زنگ می زنه ٬ اگه گوشی را بر ندارم یا دیر بردارم ٬کلی استرس برش می داره که طاهره زایید...

این هفته٬ هفته اول تعطیلاتمه٬ کلی هنوز کار انجام نشده دارم ٬ اما همشون کارهایی که کلی ذوقشو دارم٬ مثل طراحی کارت تولد نی نی ٬ کتاب خوندن٬ شستن و اتو کردن لباسهای نو نی نی و آماده کردن ساک نی نی و خودم و ...

دیروز کلاس آموزش و آگاهی در مورد شیردهی داشتم٬ خیلی خوب و مفید بود٬ روش شیردهی درست یک قسمت از کلاس بود که مادر دچار سختیها و دردهای شیر دهی نشه و اینکه تا چه مدتی شیردهی لازمه٬ ۶ ماه اول نی نی از نظر غذایی وایمنی و... به شیر مادر نیاز داره ٬ تا یکسال از نظر بیشتر  عاطفی . جالبه که تو این کلاس می گفتند که برای زنهای غربی خیلی سخته که بپذیرند که نی نی روزشون را برنامه ریزی کنه٬ زنهای غربی برای شیردهی می خواهند که برنامه ریزی کنند اما نمی دونند که واسه نی نی ساعت معنی نداره.

یاد حرف مادر شوهرم افتادم که کلی متعجب از شیر دادن خواهرم بود که چرا به درخواست  نی نی که چه موقع  شیر می خواد گوش می دن ٬ می گفت که اوایل هر نیم ساعت شیر می دادم و می دونستم که نیم ساعت وقت برای خودم دارم...این جور طرز فکر هم جالبه اما تو این کلاس به شدت مخالفش بودند

مامان٬ بابا  و خواهرم تا سه هفته دیگه اینجا میاند٬ نمی دونم با این سردی هوای ایران میتونم واسه عید نوروز به ایران بیام یا نه٬ دلم نمی خواد که نی نی دیر بدنیا بیاد.

امروز کنترل داشتم ٬ دکتر بهم گفت که اندازه نی نی متوسطه ٬ منم که با این بزرگی شکمم شک به حرفش داشتم پرسیدم متوسط در هلند یعنی چند کیلو؟

جواب: ۳۵۰۰ گرم

لینک
پنجشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٦ - Tahereh Keimanesh